تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


۱۵ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بی تو حرام است به خلوت نشست

حیف بود در به چنین روی بست

دامن دولت چو به دست اوفتاد

گر بهلی بازنیاید به دست

این چه نظر بود که خونم بریخت

وین چه نمک بود که ریشم بخست

هر که بیفتاد به تیرت نخاست

وان که درآمد به کمندت نجست

ما به تو یک باره مقید شدیم

مرغ به دام آمد و ماهی به شست

صبر قفا خورد و به راهی گریخت

عقل بلا دید و به کنجی نشست

بار مذلت بتوانم کشید

عهد محبت نتوانم شکست

وین رمقی نیز که هست از وجود

پیش وجودت نتوان گفت هست

هرگز اگر راه به معنی برد

سجده صورت نکند بت پرست

مستی خمرش نکند آرزو

هر که چو سعدی شود از عشق مست


پ ن 1: بعد از این کامنتا بدون نیاز به تایید ثبت میشن.

پ ن 2:همینطوری فقط اومدم که بگم من زنده ام :-)))))

پ ن 3:بیتو از یه پست کانال توییتر فارسی کش رفتم.ولی اصلا مفهوم اون پستو نداره.



یانوشکا .. ۹۵-۷-۲۷ ۵ ۰ ۲۵۰

یانوشکا .. ۹۵-۷-۲۷ ۵ ۰ ۲۵۰


خدایا حواست هست؟! 

اصلا وجود داری؟؟؟!!!!

یا وجود نداری یا مهربون و عادل و ... نیستی یا ما رو به حال خودمون رها کردی..

کدوم یکی از بنده هات به انتخاب و خواست خودشون تو این دنیان که مستحق این همه عذابن؟؟!!

حواست به جهنمی که واسه این آدما ساختی هست؟؟؟!!!!صدای ضجه هاشونو میشنوی؟؟!! ددیدن درد ادما لذت داره؟؟؟!!!!


+کامنتا بدون تایید نمایش داده میشن ولی جوابی ندارم که بدم..


یانوشکا .. ۹۵-۷-۲۳ ۶ ۸۲

یانوشکا .. ۹۵-۷-۲۳ ۶ ۸۲


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

یانوشکا .. ۹۵-۷-۲۰ ۴۵

یانوشکا .. ۹۵-۷-۲۰ ۴۵


دیدن یه ورودی 120 نفره هر استادی رو تحریک میکنه که ازشون سواستفاده کنه!

یکی از استادا هست که از اول ترم دو تا از کتاباشو با قیمت گزاف به ما قالب کرده و تاکید کرده هرکسی که نخره میفته. دیگه حالا خودتون حساب کنید 120 تا 50 تومن چقدر میشه و درعرض یه روز چه پولی به جیب زده. این قضیه هررر ترم داره واسه درسای آبکی و مسخره تکرار میشه. اساتیدی که همه نه یکی که چندتا کتاب مسخره تالیف کردن و صدالبته آخر ترم از رفرنس سوال میدن، نه کتاب خودشون!

یه استادی هست که ایشونم ظاهرا قراره کتاب ترجمه کنن. دو تا کتاب چندصد صفحه ای آوردن و صفحاتشو بین ما تقسیم کردن تا ترجمه کنیم! و اینکه اکثر بچه ها بردن دادن دارالترجمه، اونم با هزینه های خیلی زیاد. هرکدوم یه چیزی حدود صد تومن. و البته استادی که آخر ترم یه عالمه ترجمه ی خوب و تمیز تحویل میگیره.

استادی که قصد داره مقاله تحویل بده. یه کار آماری خیلی خیلی گسترده. شامل کل دندونپزشکای استان!! و کل دانشجوهای دندونپزشکی دانشگاه. و البته مایی که باید دونه دونه همه رو پیدا کنیم و پرسشنامه پر کنیم و اخر سر هم فایل اکسل و جدول بندی و رسم نمودار آماری و ... دغدغه های بچه ها شد اینکه چطوری باید این همه آدمو پیدا کرد و راضی به جوابگویی. و مثلا کی حاضره این همه راه بلند شه بره کاشان واسه پر کردن فرما؟؟!!!

استادایی که میخوان اسلایداشون واسه ترم بعد عوض بشه! ما ها موظفیم به آماده کردن اسلاید و عکس و کلیپ، نه واسه ارائه ی خودمون، واسه ارائه ی استاد!!!

و البته ارائه هایی که این ترم خودمون باید انجام بدیم..
واقعا من نمیدونم تازگیا تو دانشگاه چه خبر شده که همه چیز این مدلی شده.. قطعا این کارا به هر رشته ای میخوره جز دندون :-/ خلاصه ماییم و یه عالمه درس و یه عالمه کارای این مدلی. و من که این وسط کاملا سردرگمم.. واقعا نمیدونم باید از کجا شروع کنم.. بگذریم از این که تازگیا هر هفته امتحان هم میگیرن!!!

این روزا غیر از تمام فشار درسی و کاری ای که رومه، واقعا روزای خوبی نیست.. واقعا هیچ چیزی سرجای خودش نیست. فشار خیلی خیلی زیادی از همه ی جهات رومه که گاهی حس میکنم واقعا آستانه ی تحمل من تا این اندازه هست؟!

از طرف دیگه هم روابط دوستانه ایه که خیلی ناگهانی به هم ریخته و به این فکر میکنم که دقیقا برای گروه بندی کلینیکی ای که از الان داره برای سال های باقی مونده انجام میشه، واقعا من باید کجا باشم؟! 

یانوشکا .. ۹۵-۷-۲۰ ۱۳ ۴ ۱۸۵

یانوشکا .. ۹۵-۷-۲۰ ۱۳ ۴ ۱۸۵


یه عالمه درس و کار دارم ولی به خودم قول دادم حداقل هفته ای یه دونه کتابو بخونم. وسط این همه دغدغه و مشغله این تنها کاریه که قلبا بهم حس خوبی میده. کتاب تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم که توی وب کتاب کامل توضیحش دادم، با همیشه متفاوت و خیلی زیبا بود. برداشت های شخصیم رو ازش مینویسم..

یه دختری توی دبیرستانمون بود که از ما کوچیکتر بود. درس خیلی خوب و معدل بیست داشت. خیلی ریزه میزه و بیبی فیس و ساده بود. یه جورایی منو واسه ی دیگران تداعی میکرد. یه جورایی همه ما رو شبیه هم میدونستن! با این تفاوت که اون برخلاف من خوشگل بود.. بهمن ماه توی دانشگاه دیدمش که رتبش خیلی خوب نشده بود و پرستاری قبول شده بود. بهمن ماه هم ترم یک بود. یه مدت بعد توی تلگرام عکس پروفایلشو دیدم که ظاهرا ازدواج کرده! (توی 18 سالگی) چند هفته ی پیش توی مسیر دانشگاه دیدمش. ابروهای باریک و موهای زررررد! شده و آرایش و حلقه ای که مدام باهاش توی دستش بازی میکرد و خیلی اصرار داشت توی چشم دیگران فرو کنه!

هفته ی پیش خبردار شدیم یکی از پسرای دانشکده ی خودمون ازدواج کرده. اونم توی نوزده سالگی!!!!

پارسال توی جشن علوم پایه ی بچه های ورودی 92 اعلام شد دوازده تاشون قبل از علوم پایه با هم ازدواج کردن!! 

کم ندیدم دانشجوهای پزشکی و دندونی که توی دوران دانشجویی با هم ازدواج کردن. اگر اونایی رو که صرفا به نیت ازدواج دانشگاه میانو فاکتور بگیریم، خیلی هستن کسایی که اتفاقا به نیت درس میان دانشگاه. همیشه قوی عمل میکنن و تو فکر تخصص و هیئت علمی شدن و ... هستن. اما یه جایی عاشق یه نفر میشن و برنامه ی زندگیشون به طور کلی تغییر میکنه. اونایی که اتفاقا اولش فکر میکنن که درکنار همدیگه میتونن بهتر پیشرفت کنن و وقتی هم رشته ای هستن و همدیگه رو درک میکنن پس میشه ازدواج کرد و همه چیزو با هم داشت! اما همینکه ازدواج میکنن به قدری دغدغه های جدید پیدا میکنن و مسائل و مشکلات جدید سر راهشون قرار میگیره که مسیر زندگیشون به طور کلی تغییر میکنه. و البته این وسط بیشتر از همه این خانوما هستن که درمعرض آسیب قرار میگیرن. کم ندیدم دختر و پسرای پزشکی که با هم ازدواج کردن و خانم انقدری درگیر مسائل زندگی و خانه داری و بچه داری شده که دیگه به تخصص فکر هم نکرده. یا از طرف دیگه نردبون پیش رفت همسرش شده. یه تنه بار زندگی رو به دوش کشیده و همسرش رو تماشا کرده که متخصص شده و روز به روز پیشرفت کرده.

عشق خیلی خوب و جذاب و دوست داشتنیه ولی قطعا ابدی نیست. هرچقدر هم که واقعی و محکم باشه، حتی اگه در طول سال های زندگی از بین نره حداقل کمرنگ میشه. و احتمالا هرکسی یه جایی برمیگرده و به عقب نگاه میکنه و فکر میکنه که این عشق ارزش اون چیزایی رو که بخاطرش از دست داده رو داشته یا نه.. شخصا فکر میکنم بهتره که آدم به اونی که دوسش داره نرسه و همیشه توی ذهنش یه عشق جذاب و نوستالژیک داشته باشه. تا اینکه بهش برسه و فکر کنه اشتباه کرده و به این نتیجه برسه که شاید هرگز عشقی نبوده. شاید فقط یه حس گذرا بوده که زیادی جدیش گرفته و بخاطرش آیندشو زیر سوال برده و فقط یه عمر حسرت برای خودش خریده..

عمیقا اعتقاد دارم که پدر و مادرایی که توی زندگی هاشون حسرتای بزرگ و اهداف محقق نشده دارن هرگز پدر و مادرای خوبی نمیشن.. مادرایی که به جبر خونه دار شدن.. مادرایی که واسه بچه هاشون نهایت فداکاری رو میکنن و اونا رو توی رفاه بزرگ میکنن، اما همیشه توی حسرت این هستن که لیاقتشون بیش از توی خونه موندن و غذا درست کردن بوده.. که این حقشون نیست. دقیقا مثل مادری که توی داستان این کتاب بود. مادرایی که تلاش میکنن حالا که خودشون نتونستن به اون اهداف برسن، باید هرطوری که شده بچه هاشونو توی اون مسیر قرار بدن و علایق خودشونو به بچه هاشون تحمیل میکنن. و از طرف دیگه بچه هایی که یه عمر حسرت خوردن مادرشون و فداکاری هاشو دیدن و فکر میکنن تنها راه جبران عمر از دست رفته ی مادرشون و جبران حسرت ها و فداکاری هاش اینه که هرچیزی که گفت بی چون و چرا بپذیرن. بدون توجه به علایق و اهداف شخصیشون. و این چرخه ی بیماری که نسل در نسل ادامه پیدا میکنه و همه رو به تباهی میکشه..

اول به خودم میگم: هییییییچ آدمی توی این دنیا لایق این نیست که به خاطرش از اهداف بزرگمون دست بکشیم. هیچ آدمی تا حالا از عاشقی نمرده! پس بخاطر احساسات زودگذرمون زندگیمونو به تباهی نکشیم و از خواسته هامون دست نکشیم. حسرت اهداف ناکام عین خوره به جون زندگیمون میفته و حتی عشقمونو هم به گند میکشه.. پس نذاریم عشقمون اینطوری زیر سوال بره. فکر کنم بهتره عشق و مالکیت رو از هم جدا کنیم..

همه ی اینارو گفتم. ولی خودم خوب میدونم که گفتن اینا آسونه ولی اینکه توی موقعیت انتخاب یکی از این دو راه قرار بگیری و اونی که درسته رو انتخاب کنی کار سختیه. اینکه حاضر بشی از اون آدمی که دوسش داری بگذری. هم به خاطر خودت و هم به خاطر خودش. برخلاف نظر خیلیا بنظرم گذشتن از اون آدم به خاطر هدف های بزرگتر اصلا خودخواهی نیست. چون احتمالا سال های بعد، اون اولین نفریه که انگشت اتهام به طرفش دراز میشه که راه موفقیتتونو سد کرده. توی زندگی های مشترک، زندگی دو نفر با هم به گند کشیده میشه! 

دهه پنجاهی ها و قبل تر اگر هم زود ازدواج کردن، اکثرا نه به انتخاب خودشون که به خاطر جبر خانواده و جامعه بود. اما این روزا اطرافمون پره از دهه هفتادی های متاهل. دهه هفتادی هایی که اتفاقا به انتخاب خودشون و بخاطر عشق ازدواج کردن. و البته زندگی هایی که الان دارن کج دار و مریز سپری میشن.. واقعا نمیتونم آدمایی رو که توی سن های پایین ازدواج میکننو درک کنم. آدمایی که هرگز به درک خوبی از زندگی نرسیدن و دارن نسل های بعدو هم همینقدر سطحی و خاله زنکی تربیت میکنن. با دغدغه های سطحی و بدون تفکر عمیق و رفتار سنجیده..


یانوشکا .. ۹۵-۷-۱۸ ۲۵ ۴ ۲۸۰

یانوشکا .. ۹۵-۷-۱۸ ۲۵ ۴ ۲۸۰


شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم


ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

 

من کیستم از خویش به تنگ آمده ای


دیوانه  با خرد به جنگ آمده ای


دوشینه به کوی یار از رشکم کشت


نالیدن پای دل به سنگ آمده ای


شکیبی اصفهانی


یانوشکا .. ۹۵-۷-۱۶ ۳ ۶ ۱۰۹

یانوشکا .. ۹۵-۷-۱۶ ۳ ۶ ۱۰۹


1) این روزا فشار خیلی خیلی زیادی از همه ی جهات رومه. واقعا زندگی سخت میگذره،درسا خیلییییی سنگینه و زمان کم. واقعا به کارام نمیرسم. پنج صبح بیدار میشم،شیش از خونه میزنم بیرون. وقتی از خونه میزنم بیرون هوا تاریکه و وقتی هم برمیگردم هوا تاریکه :-))) یه عالمه درس نخونده دارم، موسیقی ای ک تمرین نکردم، کارای نکرده و اینکه واقعا شبا یه خواب راحت ندارم.

2) حذف شد!

3) واقعا فرصتشو ندارم که خیلی پست بذارم. امیدوارم یکم بار ذهنیم کمتر بشه و فرصتش پیش بیاد.

4)الناز جان نظرمو واست ایمیل کردم.

5)بهتون سر میزنم فقط کمتر فرصتش پیش میاد که کامنت بذارم.


یانوشکا .. ۹۵-۷-۱۵ ۱۳ ۵ ۱۳۷

یانوشکا .. ۹۵-۷-۱۵ ۱۳ ۵ ۱۳۷


عنوان از کتاب پیکر فرهاد عباس معروفی.

عکس از سریال six feet under. 


یانوشکا .. ۹۵-۷-۱۱ ۰ ۰ ۲۳

یانوشکا .. ۹۵-۷-۱۱ ۰ ۰ ۲۳


نمیدانم آیا میتوانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟! با دست های فروافتاده و رخوت خواب آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم، درحالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وامیگذارید، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده هام را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است، و گاه که به خود می آیید با کف دست ها به پشتم بزنید آرام؟ بی آنکه کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه میکنم، چه مرگم است؟ بی آنکه بپرسید من که ام، از کجا آمده ام و چرا انقدر دل دل میزنم، مثل گنجشکی باران خورده؟!


عنوان و متن از کتاب پیکر فرهاد عباس معروفی.(معرفی کاملش توی وب کتاب)


یانوشکا .. ۹۵-۷-۱۰ ۱۰ ۹ ۱۴۹

یانوشکا .. ۹۵-۷-۱۰ ۱۰ ۹ ۱۴۹


مقایسه ی اعداد با خودتون :-)


یانوشکا .. ۹۵-۷-۰۹ ۰ ۲ ۳۰

یانوشکا .. ۹۵-۷-۰۹ ۰ ۲ ۳۰


۱ ۲