تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

1- تا همیشه یادم میمونه که ترم سه قطعا در صدر بیخودترین ترمای عمرم قرار داره. انقدری درسا و امتحاناش زیاد بود که چارشنبه ی پیش اخرین امتحانش رو دادیم!!! اونم درحالی که از اولین هفته ی بعد از عید، میانترمای این ترممون شروع میشه. دیروز هم دندونایی رو که تراشیده بودم تحویل دادم که انصافا بنظر خودم خیلی خوب شد. بالاخره این وسواس و دقت بیش از حد به جزئیات باید به یه دردی بخوره دیگه ;-)

2- از خرید کردن متنفرم. از توی بازار گشتن متنفرم :| کلا به مامانم میگم برو هرچی دیدی کوچیکترین سایزشو هم واسه من بگیر و بیار :-)))) دیگه اگه واااقعا مجبور بشم خرید کنم، دونه دونه توی مغازه ها نمیرم. از بیرون یه نگاهی بهشون میندازم، توی اولین مغازه ای هم که برم، خربدمو میکنم و تمام. واقعا توی بازار چرخیدن اعصاب پولادین! میخواد که من ندارم.

3- کلا هیچ ذوق و احساس خاصی هم  نسبت به عید ندارم. تنها تفاوتش با روزای دیگه تعطیل بودنشه. که خب البته به شدت از این ویژگیش استقبال میکنم :-)

4- این روزا خیلی خیلی زیاد کتاب میخونم و البته فیلم دیدن خیلی زیاد هم به برنامه هام اضافه شده. فیلمایی که دیگه تقریبا همه دیدنشون جز من :| خلاصه اینکه دارم تلاش میکنم خودمو به یه حد نسبتا خوبی توی این زمینه برسونم. چند وفت پیش گری آناتومی رو شروع کردم. اوایلش انقدر واسم جذاب بود که توی دو روز، سه فصلشو کامل دیدم. از بس شبا تا صبح هم نگاش میکردم که کلاسای صبحو کااامل خواب سپری میکردم :-))))) ولی بنظرم همه ی جذابیتش همون دو فصل اولش بود. بعدش دیگه دلم نخواست که ادامش بدم. فیلمی که 12 فصل ازش ساخته میشه، هر فصل هم 24 25 قسمت، یه ذره واسم عادی نیست. بنظرم یه جاهاییش دیگه واقعا غیرعلمی و غیرمنطقی بود و از یه جایی به بعد هم کلا فقط موضوع میشد روابط چندصدضلعی ادما و اینا که خب از حوصله ی من خارجه. الان همزمان، friends, game of thrones, how I met your mother, breaking bad, six feet under میبینم که خب احتمالا این سریالا رو همتون دیدید. ولی خب یه سریال دیگه هم هست که کشف خودمه :-)))) سریال colony که خب جدیده و تازه فصل دومش داره پخش میشه. واسه من که خیلی جذاب بود.شایدم دلیلش بی تجربه بودنم توی زمینه ی فیلم دیدن باشه. نمیدونم. ولی من دوسش دارم.

5- درمورد کتاب خوندن یه مدتی سعی کردم کتابای جدید و تازه های نشرو بخونم که انصافا یکی از یکی بدتر بودن. همگی کتابای به شدت زررررد. حالا هم که به لطف شو آف اینستا چارتا ادم پیدا میشن که کتاب بخرن، باید مطابق سلیقشون کتابای عاشقانه ترجمه بشه :-\

6- این فضای س.ی.ا.س.ی دم انت.خا.با.ت رو دوست دارم. جو مناظره های توی دانشگاه رو. حتی اگه تنها نیتشون این باشه که بهمون توهم داشتن ازادی بیانو بدن. این مدت خیلیا از جمله زیباکلام و علی مطهری و ... واسه مناظره اومدن اینجا که خب منم فرصتو از دست ندادم. به شدت این فضاهارو می پسندم.

7- هیچ وقت با چارتا ادم پوکرفیس تر از خودتون نرید سینما فیلم کمدی ببینید. اونم توی یه سینمای به شدت خلوت. خوب بد جلف رو دیدیم و تمام مدت پوکروار به هم خیره شده بودیم که واقعا الان باید بخندیم یعنی؟! البته انصافا قسمتای خوبی هم داشت. بخصوص اینکه من همیشه حمید فرخ نژاد رو دوست داشتم.

8- این سریال جدیدی که اومده توی نمایش خانگی، سریال عاشقانه! یکی دو قسمتش رو دیدم. به لعنت خدا هم نمی ارزه :-))))) حیف وقت و پوله واقعا. البته از فیلمی ک گلزار توش باشه، اصولا انتظاری بیش از اینم نمیره.

9- به تیم کاری رفیق چند ساله ی مجازی پیوستم و واااقعااا از ته دلم امیدوارم که کارش حسابی واسش رونق بگیره. البته که من این وسط مترجمی بیش نیستم. ولی خب توی این شیش سالی که کار ترجمه میکنم، این یکی بهترین و لذت بخش ترین کاریه که قبول کردم. بزودی حتما درموردش توضیح میدم.

10- توی یک هفته ی اخیر، خیلی تصادفی، یهو همه ی ادمایی که یا یه روزی من ازشون خوشم میومده، یا اونا از من، یا هر دو از هم!!! یهو یاد من کردن. اونم ادمایی که اسم هیشکدومشونو دلم نمیخواد بشنوم. مورد داشتیم طرف سابقا عاشق و دلباخته بوده، الان اومده گفته داری صد تومن دستی بهم بدی ؟؟!!! :| یا مثلا واسم نوبت دندون پزشکی بگیری؟! یا یکی دیگه یه پیام بی ربط فرستاده، بعدش که یه جواب دندون شکن گرفته، گفته من اصلا با تو کاری نداشتم!!! پیامو واسه همه ی کانتکتام فروارد کردم. فقط نمیدونم چرا فرداش هم دوباره اتفاقی واسه من پیامش فروارد شده!!!

جالبه که زمان چقدر میتونه ادما رو تغییر بده. اینکه دیگه حتی حاضر نباشی اسم خیلیا رو هم بشنوی.

11- قراره یه عضو جدید به خانوادمون اضافه بشه! خانواده ای که من توش بزرگترین نوه محسوب میشم و عضو جدید قراره کوچیکترین باشه. من میشم دختر خاله ی نی نی :-)))) 

12- تبدیل به یه موجود به شدت بی تفاوتی شدم که اصولا دبگه نه چیزی خیلی خوشحالم میکنه نه ناراحت. خیلی وقته که واقعا از چیزی ذوق نمیکنم و لذت نمی برم. دیگه حتی تکان دهنده تربن کتابا و فیلما هم، حسی رو توی وجودم زنده نمی کنن. هیچ ملایمت یا ترحم یا هرچیزی رو... حس میکنم دارم شبیه مورسو توی کتاب بیگانه ی آلبرکامو میشم :-)))))

فعلا بسه دیگه. زیادی چرت و پرت گفتم. امیدوارم بزودی چیزی بجز روزنوشتای بیخودی اینجا بنویسم :-)


یانوشکا .. ۹۵-۱۲-۲۶ ۱۴ ۰ ۲۴۲

یانوشکا .. ۹۵-۱۲-۲۶ ۱۴ ۰ ۲۴۲


انصافا من میخوام پست بذارم، ولی دستم به نوشتن نمیره :-\ اتفاقای مختلفی افتاده که اگه قبلا بود احتمالا میشد کلی پست ازش نوشت ولی وااااقعاااا دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره. همتونو میخونم، اگرچه خاموش و بدون کامنت. امیدوارم خوب باشید. فقط وب کتاب همچنان آپ میشه :-)


یانوشکا .. ۹۵-۱۲-۲۶ ۷ ۰ ۱۴۸

یانوشکا .. ۹۵-۱۲-۲۶ ۷ ۰ ۱۴۸


اخرین پست وب کتاب رو حتما ببینید :-)


یانوشکا .. ۹۵-۱۲-۱۳ ۰ ۰ ۳۱

یانوشکا .. ۹۵-۱۲-۱۳ ۰ ۰ ۳۱