تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


۱۰ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

انتخاب واحد آخرین ترم علوم پایه هم انجام شد. میریم که یه ترم سبکو با چار روز تعطیلی در هفته !!!!داشته باشیم. 

کاش زودتر امتحانا تموم شه که کتابا مرا به سوی خود میخوانند :-)))))))

پ ن:کامنتا رو بدون جواب نمیذارم.فقط ممکنه چند روزی طول بکشه :-)


یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۲۹ ۱۰ ۰ ۳۰۱

یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۲۹ ۱۰ ۰ ۳۰۱


این سکانس باید به عنوان سکانس برتر سال انتخاب بشه!


-چرا دخترتو نمیدی به این پسره؟!

+تو حاضری دختر لیسانستو بدی به یه پسر دیپلمه؟!

-ای بابا. درس و دانشگاه چیه. تو این دوره و زمونه پسرای بیچاره مجبورن کار کنن،پول دربیارن. وقت دانشگاه رفتن ندارن. وگرنه فکر کردی چرا دانشگاها پر دختر شده؟! هه! نکنه فکر کردی دخترا نخبه شدن؟!


پ ن 1 :دو شب پیش خیلی اتفاقی این یه سکانسو توی تلویزیون دیدم. ممکنه عین کلماتش یادم نمونده باشه، ولی بطور کلی همین بود. ضمنا پیام اخلاقی داستان مد نظرم نیست! مسئله نحوه ی بیانشه..

پ ن 2: درمورد پست قبلی، نکته ی قابل تاملش اینه که توی یه قسمتی از داستان یکی شیّاده و یکی قربانی.توی نیمه ی بعدی کاملا برعکس! و اینکه تا آدم خیلی دقیق همه چیزو ندونه، نمیشه قضاوت کرد. ضمنا ممکنه خیلی هم با دروغ و اغراق تعریف شده باشه.خدا میدونه :-)

پ ن 3: فوت هاشمی رفسنجانی واسه ی خیلیا اتفاق شوکه کننده ای بود. نه لزوما موافقانش. بیشتر به این دلیل که انگار هیشکی انتظارشو نداشت ایشونم یه روزی بمیره! یهو یه شبه واسه یه عده خیلی عزیز شد و یه عده ابراز خوشحالی کردن از شنیدن این خبر! ولی بنظرم اونم مثل همه،یه آدم خاکستری بوده.با یه عالمه کارای مثبت و منفی متفاوت. البته نمیتونم انکار کنم بعد از یه تاریخ خاص و یه سری اتفاقات و جهت گیری های خاص، حس بهتری بهش داشتم. این مدت بهترین تحلیلی که درموردش شنیدم، تحلیل دکتر سروش بود که فایلش توی کانالشون هست. اگر علاقه مندید،توصیه میکنم گوش کنید :-)


یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۲۸ ۳ ۵ ۲۲۲

یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۲۸ ۳ ۵ ۲۲۲


راستش نمیخواستم بنویسم ولی دیدم نمیشه این یکیو ننویسم. حتما باید ثبت بشه که یادم بمونه..

این قضیه مربوط به دانشگاه ما نیست. مربوط به آزاد تهرانه.. یه دختر فوق العاده پولدار، پررو و زبون دارو در نظر بگیرید.


خانوم ایکس واسه دوستم تعریف کرده بود که یه استاد زبان دارن که از همون اول ترم چشمش دنبال دختره بوده. آخر ترم که میشه دختره رو میندازه. دختره هم بخاطر نمرش شماره ی استادو گیر میاره و ادعا میکنه که استاد نمره ی واقعیشو بهش نداده. استادم میگه که اگه نمرتو میخوای باید با من س.ک.س داشته باشی. بعدم دختره یه تعدادی ویس و اسکرین از حرفای استاد رو میکنه که بفرما! ببین چیا به من گفته..

خب طبیعتا من بهتر از هرررر کس دیگه ای این قضیه رو درک میکردم.( قبلا یه بار دلیلشو توی وب قبلی گفته بودم) بعد از شنیدن اون ویس و پیاما واقعا هنگ کردم. تا اینکه دوستم گفت خانوم ایکس میخواد واسه ی استاد تلافی کنه.میخواد یه کاری کنه که هم نمرشو بگیره و هم استاد دیگه هرگز این کارو با کسی تکرار نکنه. با استاد قرار بیذاره که اوکی! اگه میخوای با من باشی من حاضرم. ببردش یه رستوران از قبل هماهنگ شده، جایی که بالای همون میز دوربین و میکروفون کار گذاشته. بعدم ببردش توی یه خونه ی اجاره ای. که هماهنگ کرده ده نفر اونجا باشن. استادو بکشونن توی خونه، ازش فیلم بگیرن. بعد بریزن سرش بزننش، با فیلما و ویسا و پیاما تهدیدش کنن، حسابشو خالی کنن، یه سری سفته هم ازش بگیرن. توی خونه هم با شرخر هماهنگ کرده از قبل، چاقو و ق.م.ه . اینا هم دارن و ...

من با شنیدن یه همچین نقشه ی گانگستر بازی ای واقعاااا هنگ کردم. از یه طرف بنظرم اون استاد باید یه جایی تاوان ه.ر.ز.ه گری هاشو پس بده و از یه طرف هم این کار بنظرم خیلیییی خطرناک میومد. که اگه به فرض محال هم این نقشه دقیق و مو به مو انجام بشه، از یه آدم زخم خورده هر کاری برمیاد. کدوم مرد 40 ساله ای حاضر میشه از یه دختربچه ی بیست ساله رو دست بخوره؟! اگه یه روزی بی هوا با ماشین زیرش کنه چی؟! یا مثلا بهش اسید بپاشه؟! یا یه عده آدمو اجیر کنه که بگیرن بزننش؟!

واسه ی همینم من و دوستم شروع کردیم به تلاش کردن واسه ی منصرف کردن اون خانوم. یه نصفه روز فقط داشتیم بهش پیام میدادیم و باهاش بحث میکردیم که بیا و از خر شیطون پیاده شو. و خب اونم در برابر هر حرف منطقی، یه جوابی تو آستینش داشت و معتقد بود مگه مملکت قانون نداره که بخواد یه بلایی سر من بیاره؟؟!!! (جالبه که ظاهرا مملکت قانون داره اما نه وقتی که ایشون میخواد از اون آقا اخاذی کنه!)

بعدشم واسه ی قانع کردن من یه عالمه اسکرین و ویس فرستاد که خب من با دیدنشون چشمام داشت از حدقه درمیومد. که ظاهرا اصلا ایشون اون درسو نیفتاده. نمرش ده بوده (با تقلب) ، استاد بهش سیزده داده. توی تماس به استاد میگه که نمره ی بالای 18 میخواد، بعدشم میگه که دو تا درس دیگه هم افتاده، استادش یه جوری با بقیه استادا صحبت کنه که نمره ی خوبی بهش بدن. بعدشم میگه فردا که اومدی خونه، با خودت م.ش.ر.و.ب و و.د.ک.ا هم بیار!!!!!!!! 

راستش من هرچقدرررر به این ویسا و پیاما دقت کردم، کمترین نشونه ای از اجبار توشون ندیدم. بیشتر شبیه یه توافق بود! پوکرفیس وار مونده بودم و واقعا نمیفهمیدم چی به چیه..

آخرش دختره در مقابل اصرارای شدید دوستم، گفت که برنامه رو کنسل کرده.ولی شک نداشتم که داره دروغ میگه! دیشب هم گفته بود که کارو انجام دادم.خیلی هم حال داد! عین سگ زدیمش، به .. خوردن افتاده بود و گریه میکرد، سفته هارو هم امضا کرد، ازش هم فیلم گرفتیم که این سفته ها بابت معامله ی ماشینه.. خیلی هم خوش گذشت!!!!!

پ ن 1: من دیگه حرفی ندارم..

پ ن 2: این حرفایی که میگن هرچی هم که باشه آخرش دختره مقصره و کرم از خود درخته و اگه خود دختر نخواد هیچی نمیشه و .. رو اصلا قبول ندارم. ولی این دفعه واقعا سر در نیاوردم قضیه چیه!

پ ن 3: ازش پرسیدیم تو که پاس شدی.دیگه این همه دردسر واسه چیه؟! گفته بود میخوام معدلم الف بشه!!! نمیدونم با سه تا درس افتاده و یه مشت ده و یازده هم آدم معدل الف میشه؟!

پ ن 4: کاش از جنسیتمون سو استفاده ی ابزاری نکنیم.. 

پ ن 5: همچنان در بی شعوری استاد شکی نیست.. از یه آدم بیمار هرکاری برمیاد. دوس دارم بدونم آخرش چی میشه..

پ ن 6: دوست دارم نظراتتونو بدنم..


یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۲۴ ۱۷ ۷ ۴۳۶

یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۲۴ ۱۷ ۷ ۴۳۶


... و همانا دوست داشته شدن برتر از دوست داشتن است😊❤


یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۱۷ ۴۱

یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۱۷ ۴۱


سکانس اول: استاد فیزیولوژیه. دکتراشو از آمریکا گرفته. دو ترم متوالیه که باهاش کلاس داریم. مدام اینجارو با اونجا مقایسه میکنه. که اونجا چقدر خوبه. چقدر دانشگاه استاندارده و چقدر دانشجوها با ما فرق دارن. اینکه اونجا دخترا و پسرا از کشورای مختلف بدون هیچ مشکلی کنار هم جمع میشن. اینکه اونجا استادای خانم با شورت!!!! میان سر کلاس و کسی کاری باهاشون نداره.

سکانس دوم: ده دقیقه بعد از رست یه تعدادی از دخترا که مشغول خنده هستن یکم دیرتر از بقیه میان سر کلاس و میرن میشنن ته کلاس. یهو استاد میگه: دخترایی که دخترن!!!! جلوی کلاس میشینن. دخترای شیطون عقب کلاس! پسرا اگه دختر شیطون میخواید، عقب کلاس دنبالش بگردید!!!!!

سکانس سوم:جلسه ی بعد استاد طبق معمول نیم ساعت دیر میاد سر کلاس. از وقتی پاشو میذاره تو کلاس معلومه که بی حوصلست. به هرکی میرسه بیخودی یه گیری میده. سر چند نفر بیخودی داد میزنه. آخرش هم ماژیکشو پرت میکنه و میگه اصلا این فصلو خودتون بخونید.من دارم میرم! سرشو میندازه پایین و میره..

خوبه که ما استادامون آمریکا درس خوندن و فرهنگ و استاندارد بودنو ازشون یاد گرفتن ;-)

پ ن 1: فکر کنم بنده ی خدا با چیزی به اسم شلوارک آشنایی نداره.وگرنه بعید میدونم یه استاد دانشگاه .... !!!
پ ن 2:بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است.. #حامد عسکری

یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۱۱ ۱۷ ۱۵ ۴۹۵

یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۱۱ ۱۷ ۱۵ ۴۹۵


:-)


یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۱۱ ۱۴ ۸ ۱۲۲

یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۱۱ ۱۴ ۸ ۱۲۲


شاید اگر یه سال پیش بود یا حتی چند ماه پیش، این انتظار ازم میرفت که این وبو هم بی هوا مثل قبلیا حذف کنم یا مثلا یه شب که به سرم میزنه یهو بیفتم به جون وبلاگ و تلگرام و .. همه رو حذف کنم. ولی یه مدتی میشه که دیگه خیلی رفتارای شتاب زده و احساسی ندارم. این که گفتم میخوام اینجارو حذف کنم منظورم این بود که احتمالا اینجا دیگه آپ نمیشه. اولش که اینجارو میساختم، دلم میخواست شبیه "روگا"یی باشه که فیلتر شد. هرچند دیگه نمیتونم اون مدلی بنویسم. به مرور اینجا تبدیل شد به دفتر خاطرات و روزمره نویسی های من! اون روز داشتم به این فکر میکردم که حس خوبی به این ندارم که انقدر احساسات و روزمرگی هام عمومی باشه. یه لحظه حس کردم که با دستای خودم حریم خصوصیم رو از بین بردم. وقتی آدم شخصی نویسی میکنه نوشته هاش معمولا سه جور دنبال کننده داره. یه گروه که دوستای همیشگی ای هستن که حضورشون واااااقعا باعث خوشحالی و یه عالمه حال خوبه. آدمایی که انصافا از خیلییییییی رفیقای واقعی بهتر و عزیزترن. یه گروه هم گاهی و گذرا از سر سرگرمی میخونن. میمونه گروه سوم. گروهی که از سر کنجکاوی دنبال میکنن. آدمایی که خیلی وقتا نسبت به اون بلاگر اصلا هم حس خوبی ندارن.اما زندگی دیگران واسشون عین مثلا رمان میمونه که میخوان ببینن حالا بعدش چی میشه. یا مثلا این دختره ی پرروی مغرور فخرفروش دیگه چی کار کرده و کجای زندگیش زمین خورده که ما یه نفس راحت بکشیم. اینا دقیقا همونایین که با اکانت فیک آدمو فالو میکنن و فقط همیشه مشاهده گرن! این گروه سوم اصلا حس خوبی بهم نمیدن..

نکته ی بعدی اینکه حس خوبی به یه سری وبلاگا ندارم.مثلا وقتی طرف میاد کلللللیییییییی از خودش و خانوادش و سطح تحصیلات و شعور نداشتش و ... تعریف میده.بعد یه عده فن 15، 16 ساله هم داره که مدام میان زیر پستاش مینویسن که وااای تو چقدر خوبی و ماهی و کاش من مثل تو بشم و ... داشتم به همینا فکر میکردم که طبق معمول اول انگشت اتهامو به سمت خودم گرفتم که خب منم یه جورایی دارم همینطوری مینویسم دیگه. اینکه وقتی شخصی نویسی میکنی تهش همینه.

و اینکه ازین مدل فخرفروشی های مجازی عمیقا حالم بد میشه.ازین اداهایی که واااااای من چقدر دختر خوب و با شعوریم.من چقدر کتاب خونم! من چقدر درکم بالاست. چقدر پرتلاشم. چقدر نجیب و پاکدامن و ...!!!! (بنظرم نجیب میتونه جز فحشای خیلی رکیک دسته بندی بشه!) چقدر زیبا و جذاب و ... به همون اندازه هم حالم از شو آف های کتاب بد میشه. طرف سالی یه بار کتاب دست میگیره. صد مدل عکس با فنجون قهوه و کتاب و ... میگیره که به خیال خودش با شعوری و با سوادیشو توی حلق دیگران کنه!

خلاصه اینکه اینا باعث شد حس خوبی نسبت به نوشتن توی فضای عمومی نداشته باشم. ترجیح میدم اگه هم قراره بنویسم یه جایی بی سر و صدا فقط واسه ی خودم بنویسم. اینجا هم یه عالمه دوستای خوب دارم که اصلا دلم نمیخواد از دستشون بدم. اینستا، تلگرام یا هرجای دیگه ای که بگید، من دلم میخواد این دوستیای جذابو ادامه بدم.. و قطعا وب همه رو همچنان میخونم.

واقعا نمیدونم دوباره اینجا پست میذارم یا نه. بستگی به احساسم توی اون روز و لحظه داره. ولی به هرحال اینجارو حذف نمیکنم. اینجا میمونه ولی شاید توی سکوت.. اکانت گودریدز و اینستامو اینجا میذارم. توی گودریدز نظراتمو کامل تر از وب کتاب میذارم. چون اونجا دستم بازتره. و درمورد اینستا هم، پیجم شخصیه. اگر کسی رو نشناسم اکسپت نمیکنم. باید توی دایرکت خودتونو معرفی کنید. و البته اکانتای فیک یا بدون اسم و با عکس گل و بلبل، قطعا اکسپت نمیشن. اخیرا شصت هفتاد نفری رو به همین دلیل بلاک آنبلاک کردم،حتی خیلی از هم کلاسی ها رو.

www.goodreads.com/paria75

www.instagram.com/paria.m75


رفقای بلاگر، خیلی دوستتون دارم :-*


یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۰۹ ۱۶ ۶ ۱۴۸

یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۰۹ ۱۶ ۶ ۱۴۸


شاید دیگه هرگز وبی نباشه.و شاید دیگه هرگز پستی نباشه..
هنوز درمورد وب کتاب تصمیمی نگرفتم.نمیدونم ب درد کسی میخوره یا ن.

+اگر پست قبلی رو ندیدید،ببینید :-)

یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۰۷ ۱۵ ۳ ۱۶۵

یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۰۷ ۱۵ ۳ ۱۶۵


روزای آخر سال میلادی رو میگذرونیم و بزودی سال 2016 تموم میشه. این اولین سالیه که این مناسبت واسم معنای خاصی داره. و خب دلیلش هم پایان چالش کتابخوانی گودریدز سال 2016 هستش. پارسال حدودا همین روزا بود که خیلی اتفاقی با گودریدز آشنا شدم و به جرئت میگم بهترین شبکه ی اجتماعی واسه منه. قبل از اون هم کتاب میخوندم ولی هیچ وقت با این نظم و جدیت نبود. یک سال گذشته واسم بهترین سال ممکن از نظر کتاب خوندن بود. به نوعی شروع حرفه ای کتاب خوندنم بود. و علاوه بر اون با اپلیکیشنای خرید کتاب الکترونیکی آشنا شدم که واسه منی که روزانه تایم خیلی زیادیم به جا به جایی از این شهر به اون شهر میگذره، این فرصتو بهم میده که توی این تایم کتاب بخونم. اولش مبنای چالشم رو خوندن 40 تا کتاب گذاشته بودم و خب یه مدتی که گذشت دیدم که این چهل تا خیلی زودتر از اونی که فکرشو میکردم تموم شدن. پس مبنا رو به 100 تا کتاب تغییر دادم. واقعا نمیتونم بگم چقدر خوشحالم که توی یه سال گذشته تونستم 105 تا کتابو تموم کنم. کتابایی که با خوندن برگ به برگ و کلمه به کلمشون سرشار از لذت شدم و به جرئت میتونم بگم کتاب خوندن جذاب ترین کار زندگیمه. اولش کتابای کلاسیک و خیلی معروفی رو خوندم که هرکسی لازمه که حداقل یه بار تو زندگیش خونده باشه، کم کم سعی کردم تازه های نشرو بخونم و سعی کنم به روز تر باشم. اوایلش فقط رمان و ادبیات بود ولی به مرور واقعا به علوم انسانی مثل جامعه شناسی و سیاست و ادبیات جنگ و نمایشنامه و فیلمنامه و ... علاقه مند شدم و حوزه های کتاب خوندنم گسترده تر شد. من به وضوح تغییرات اخلاقی و رفتاری و شخصیتی خودمو دیدم.. کلمه کلمشو با ذره ذره ی وجودم خوندم و لمس کردم. انصافا لذتی توی کتاب خوندن هست که با هیییییچ کاری توی دنیا برابری نمیکنه.کارنامه ی کاریم برای امسال برای خودم راضی کننده بود و از نظر خودم نمره ی قبولی میگیره.

نمیدونم سال آینده چی پیش میاد. احتمالا از نظر کمیت نتونه مثل امسال باشه. به دلیل آزمون علوم پایه ای که در پیشه و طبیعتا تابستونم از بین میره، درسایی که روز به روز سنگین تر میشن و اینکه امسال قصد دارم کتابای پرحجم تری رو برای خوندن انتخاب کنم.ولی قطعا حتی برای یک روز هم کتاب از زندگیم حذف نمیشه و حداقل تلاش میکنم سال آینده با کیفیت بهتری این کارو انجام بدم..

+برام مهم نیست که گذاشتن این پست یه شوآف بنظر برسه. اینجا فضای شخصی منه و احساس شخصی خودمو توش مینویسم و البته این یه بخشی از گزارش شخصی خودم از چالش امساله که توی گودریدز نوشتم.. علاوه بر اون دلم خواست گودریدز رو به شما هم معرفی کنم.ضمنا اگر کسی اکانتمو خواست بگه ;-)

+یه چندتا نور کوچیک توی عکس انداختم که اسم و عکسم معلوم نشه. هرچند اینجا ماشالا همه خودین :-)))

+شدیدا کتاب "فریدون سه پسر داشت"  عباس معروفی رو پیشنهاد میکنم. میتونید توضیحات مختصر و سانسور شدش!! رو از توی وب کتاب بخونید.

+بزودی میام.فعلا همین..


یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۰۷ ۱۳ ۳ ۱۲۱

یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۰۷ ۱۳ ۳ ۱۲۱


1. مرسی از خواننده های خاموشی که توی پست قبل روشن شدن. خیلی واسم جالب بود. کسایی اینجارو میخوندن که فکرشو هم نمیکردم..

2. یه نکات منفی ای درمورد خودم هست که میدونمشون و خیلی خیلی هم واسه خودم و البته دیگران آزار دهنده هستن. ولی واقعا هرچقدر تلاش میکنم نمیتونم تغییرشون بدم.یه وسواس فکری خیلیییی وحشتناک و دیوانه کننده دارم که هیچ جوره از بین نمیره. همینم باعث میشه که حتی واسه ی کوچکترین مسائل هم نتونم تصمیم بگیرم. امان از اون روزی که یه نفر جز خودم هم تحت تاثیر و وابسته به این تصمیم باشه. به عبارتی دهنش سرویسه :-))))  یعنی در عرض یک ساعت من صدبار نظرم عوض میشه. درعین حال هم یه چیزی رو میخوام و هم نمیخوام :-/ یعنی خودمم نمیدونم که میخوام یا نه چه برسه به بقیه.نه تنها خودم بلاتکلیفم، بقیه رو هم درگیر بلاتکلیفی خودم میکنم. مثلا صبح یه نفرو میبینم، انقدر حس بدی بهش دارم که دلم نمیخواد چشمم بهش بیفته. بعد شب میتونم انقدری دلتنگ اون آدم بشم که بشینم واسش گریه کنم! یعنی تا این اندازه رد دادم و حالم خوش نیست.. خیلییییییی وضع بدیه.خیلی. دارم شک میکنم که اساسا مشکل روانی دارم :-)))))

نکته ی بعدی هم اینه که اصولا آدم احساسی ای نیستم.ولی اون معدود احساساتی که دارم شدتش خیلی زیاده ولی عمقش خیلیییییی کمه. بی نهایت سطحی و زودگذر. ته دلم کمترین عشق و دلتنگی یا مثلا دلسوزی و دل رحمی ای حس نمی کنم. البته خب به مرور زمان به این نقطه رسیدم.یه جایی تو زندگیم به این نتیجه رسیدم که آدمی که قلبش بیخودی بتپه، میشه بزرگترین معضل زندگیش. بعد به مرور روز به روز احساسم کمتر و کمتر شد و یه جایی به خودم اومدم و دیدم که چقدر سنگدل شدم و خودم متوجه نشدم..

3. این مدتی که نبودم یه اشتباه وحشتناک کردم در حد خودزنی! فاجعه. فقط دعا میکنم مجبور نشم بابتش تاوان سنگینی بدم. کاش هرچه زودتر خودش و آثارش توی زندگیم از بین بره. و از همه مهم تر کاش ناخواسته باعث نشم کسی ضربه ای بخوره یا دل کسی بشکنه. این یکی واقعا غیرقابل جبرانه..

4. این روزا به این فکر میکنم که چقدر آدم غیرقابل اعتماد و اتکایی هستم. ازونایی که هیچ وقت نمیشه روی بودن و موندنشون حساب کرد. هرلحظه این امکان وجود داره که همه چیزو رها کنم و برم. یه جوری که دیگه یه آدمای دیگه حتی اسممو هم نشنون. بعضی وقتا دلم میسوزه واسه اونایی که رو من حسابی باز میکنن..

5. وقتی یه بار، دوبار، سه بار به یه چیزی یا کسی دل میبندی و بعد به هر دلیلی مجبور به ترک و فراموشی میشی، دیگه عادت میکنی به گذشتن و دل کندن. دیگه دلت بیخودی بهانه نمیگیره، دیگه خیلی دردت نمیاد، دیگه رو آدما حسابی باز نمیکنی. دفعه ی چهارم و پنجم دیگه با خودت میگی اونی که بخواد بمونه میمونه و اونی که نخواد میره. دیگه تلاشی واسه نگه داشتن آدما نمیکنی.. دیگه واسه از دست دادن آدما و چیزایی که دوست داشتی خیلی دلت نمیسوزه..

6. اون روز با تیپ دانشجویی، با مقنعه، بدون ذره ای آرایش، اونم دقیقا وقتی تازه از در دانشگاه و به طبع از زیر نظر حراست دانشگاه گذشته بودیم، گشت نگهمون داشت. با من کاری نداشتن ولی دوستم نگه داشتن و کلی تعهد و ثبت پرونده و ... واقعا نمی فهمم....!!!!

7. امتحانام شروع شده و حالا حالا ها دستم بنده. یه دوستی دارم میگه من از اول مهر هر دفعه تورو دیدم گفتی امتحان دارم! واقعا هم حق داره. فکر کنم فقط شهریور که تازه دانشگاه شروع شده بود من امتحان نداشتم. به سلامتی و میمنت یه خبرایی هم داره به گوش میرسه که قراره دوازده ماه سال و کل تابستون بریم دانشگاه!!! کلا همون یه ماه و نیم، دو ماه تعطیلات تابستونمون هم داره میپره.

کلاس موسیقیم رو به جایی هفته ای یه بار، دو هفته ای یه بار میرم. ولی با این حال بازم فرصتش نمیشه. دوباره روز قبل رفتن باید عزا بگیرم که با این یکی چه کنم..

8. یه عاااااااااااالمه کار نکرده دارم. یه عالمه درس و .................(حذف شد!)

9. این هفته پاشدم رفتم یه جایی که کاش نرفته بودم. کلا کاش میشد این سه هفته ی اخیرو از توی تاریخ حذف کرد. ولی خب چون میگذرد غمی نیست..

10. تو دانشگاه بنر زده بودن که قراره علی مطهری بیاد برای سخنرانی. دقیقا توی همون روز و یک ساعت قبل از ساعت تعیین شده خیلی یهویی بنرا جمع شد و توی اون ساعت پرنده هم توی اون تالار پر نمیزد. واقعا نفهمیدم چی شد و چرا کنسل شد. روز قبلش هم جناب رسایی!!!! با یه نفر دیگه توی دانشگاه مناظره داشتن. هرچی فکر کردم دیدم روح و روانمو از سر راه نیاوردم که برم بیخودی خودمو حرص بدم و اذیت کنم.. تازه طرف ببینه تالار به اون بزرگی پر شده، بیشتر ودر برش میداره که چقدر آدم مهمیه! ولی شدیدا منتظرم ببینم نزدیک انتخابات کیا رو دعوت میکنن دانشگاه. فقط توی یه همچین موقعیتاییه که آرزو میکردم تهران دانشجو بودم و میشد که توی خیلی از اتفاقات سیاسی دانشگاه تهران باشم..

11. کتابای این مدتو فرصت نکردم توی وب کتاب آپ کنم. بزودی حتما این کارو میکنم. و اینکه بزودی پایان سال 2016 و البته پایان سال گودریدزی و چالش کتابخوانیشه. تصمیم دارم تو این مدت هرطور که شده آخرین کتابو هم بخونم. بزودی درموردش مینویسم ولی انصافا تو زمینه ی کتاب خوندن واسه من بهترین و موفقیت آمیز ترین سال زندگیم بود..

فعلا همینا. بقیش یادم نمیاد.وقتی یادم اومد مینویسم.هرچند انقدری ننوشتم که دیگه خیلی اتفاقات لطفشو از دست داده و دیگه حس نوشتنش نیست.

کامنتاتونو با کللللیییییییی ذوق و عشق میخونم. ببخشید اگه دیر جواب میدم. و اینکه همتونو هرروز و با دقت میخونم.ببخشید اگه کامنت نمیذارم.بذارید به حساب اینکه سرم شلوغه نه بی معرفتی. تازگیا حتی یادم میره پیامایی که تو تلگرام واسم میادو جواب بدم..


یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۰۲ ۱۸ ۴ ۲۰۰

یانوشکا .. ۹۵-۱۰-۰۲ ۱۸ ۴ ۲۰۰