تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


این که یک سال چقدر میتونه افکار، احساسات، دغدغه ها و حتی رویاهای آدمو تغییر بده، در عین جالب بودن وحشتناکه. انقدری توی این یک سال زندگیم تغییرات اساسی داشته که از سال ها و روزای بعدم میترسم..

این روزا بیشتر از همیشه نگرانشم. بیش از اونی که نگران روزای آینده ی خودم باشم نگران اونم. کوچکترین تغییرات زندگی آدم گاهی خیلی هراس آورن. چه برسه به تغییر به این بزرگی. بیش از هرچیزی هم از خودم ناراحتم که اونقدری رفیق خوب و قابل اعتمادی نبودم که این روزا باهام حرف بزنه و اجازه بده حداقل سعی کنم حالشو خوب کنم. از روزای تنهاییش میترسم. همین الانم وسط یه عالمه دوست و آشنا و .. بنظرم تنهاست. غم و تنهاییشو میتونم توی چشماش (توی عکساش) ببینم. مثل همیشه لبخندش زیباست ولی عمق نداره. از طرفی هم خیلی واسش خوشحالم. خیلی! تو مسیری قرار گرفته که میتونه به همه ی اون چیزایی برسه که همیشه لایقش بوده ولی نشده. حس میکنم این روزا غیر از سختی مسیرش و دغدغه ی آینده، حسرت گذشته رو هم داره. ولی بنظرم در اشتباهه. چون به اون چیزایی که واقعا دلش میخواسته رسیده. چیزایی که توی زندگیش یه روزایی رویای داشتنشونو داشته.. شغلی رو داشته که مطمئنم سالای زیادی رویای زندگیش بوده، فرصت اینو داشته با کسی باشه که واقعا عاشقش بوده، کارایی رو انجام بده که دوست داشته.. و اگر الان گذشتشو دوست نداره و رویاهاش اونطوری که باید از آب درنیومده، حداقل اینه که حسرتی از گذشته نداره. مدیون خودش و قلبش نیست. الانم داره میره دنبال رویای تازش و احتمالا چیزی که لایق این همه توانایی باشه. کمتر آدمی تو زندگیش فرصت اینو پیدا میکنه که فرصت رسیدن به آرزوهاشو داشته باشه. اون الان این فرصتو داره ولی اصلا خوشحال نیست.. ولی من ایمان دارم اون سر این کره ی خاکی به چیزی فرای تصورش میرسه. حتی اگه مسیرش سخت باشه..

این روزا همش سعی میکنم روزای آیندشو واسه خودم ترسیم کنم. یه آدم احساسی با یه قلب خیلیییی مهربون.. آدمی که همینجا هم واسه پر کردن تنهاییش به هر ریسمونی چنگ میزنه، چند سال طولانی رو چطوری اون سر دنیا میگذرونه؟! روزای اولش خیلی سخته، تنها تر از همیشه میشه، پر از بغض و دلتنگی میشه. به آدمای قدیمی روی میاره. سعی میکنه از پشت تلفن و با وجود این همه فاصله روابط احساسیشو زنده کنه.. کم کم عادت میکنه. به مدل زندگیش، به دوستای جدید، به اینکه دیگه مدام دلتنگ نشه، به اینکه عزیزاشو یه گوشه ی قلبش محکم نگه داره ولی هرروز جلوی چشماش تصورشون نکنه.. کم کم وارد رابطه میشه. کم کم زندگیش شکل یه قالب جدیدو به خودش میگیره. کم کم توی اون سبک زندگی و روابط حل میشه.. و احتمالا به برنگشتن فکر میکنه.. به اینکه واسه ی همیشه بمونه یا بره یه جای بهتر..

شاید همه بتونن به نبودنش عادت کنن. ولی مامانش.. امان از دل مامانا.. قلبای مهربون و دوست داشتنیشون.. 


نمیدونم.. خودش تا حالا آیندشو این شکلی دیده؟! من هر روز تصورش میکنم. روز به روز و لحظه به لحظه ی روزایی رو که در پیش داره. خیلی سال آیندشو سعی میکنم ببینم. اینکه تو سی سالگی چه شکلی میشه؟! وقتی دکتر بشه چه شکلی میشه؟! وقتایی که مریض ویزیت میکنه.. وقتایی که تو خونش استراحت میکنه.. وقتایی که عاشق میشه.. وقتایی که تنها میشه.. وقتایی که موفق میشه.. وقتایی که سرما میخوره.. وقتی که موهاش جوگندمی بشه! خیلی چیزا.. یادم نمیاد تا حالا آینده ای از زندگی خودم ترسیم کرده باشم!


چرا دلتنگی چاره نداره؟! 


خدایا! میشه این رفیق منو محکم محکم تو بغل خودت نگه داری؟! میشه خیلییییی هواشو داشته باشی؟! میشه کاری کنی انقدری آیندش خوشگل باشه که دیگه باهات قهر نباشه، که دیگه حسرت گذشته رو نخوره؟! میشه کاری کنی یه آدم خیلیییی خوب با یه قلب خیلیییی مهربون عاشقش بشه و هوای قلب مهربونشو داشته باشه و پا به پاش بره؟! یه جوری که یادش بره یه روزی آدما دلشو شکستن.. 



+خدایا میشه لطفا نگام کنی؟!


پ ن 1: من هیچ وقت آدم احساسی یا مهربونی نبودم و نیستم. اما خب سنگ دلا هم گاهی دلتنگ میشن.. ولی هرگز اشک نمیریزن. هرگز!

پ ن 2: این روزا هم میگذره.. البته امیدوارم که بگذره!

پ ن 3:حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن..

پ ن 4: لطفا کامنت بی ربط نذارید..

یانوشکا .. ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۵۷ ۸ ۱۱۳

نظرات (۸)

  • میس تیچر
    سه شنبه ۹ شهریور ۹۵ , ۱۴:۰۶
    آخییییی رفیق نازنین منم از ایران رفته هر وقت میاد تا بره دلم براش پرپر میزنه :(
  • بای پولار
    سه شنبه ۹ شهریور ۹۵ , ۰۶:۵۰
    اتفاقا منم یه دوستی دارم که کاراش رو کرده و کمتر از یک ماهه دیگه می ره آلمان. اونم با عشقش که اتفاقا توی همین مسیر با هم آشنا شدن. خب منم که نگاه می کنم می بینم اون نرفته این مدت خیلی تغییر کرده. خصوصا که بین آخرین دو دیدارمون بدجور فاصله افتاد و خوب این حجم از تغییرش رو متوجه شدم. زمانی که هنوز فکر رفتن نداشت و حالا که تمام کارهاش جور شده و یاری پیدا کرده و ...

    اون دوست منم حال و روز ظاهریش خیلی خوبه. حداقل این رو نشون می ده. چون تحصیل و کارش برا خارج درست شده. همراهی داره و ...
    اما منم هنوز نرفته می فهمم که دیگه تع چشماش اون برق سابق رو نداره. نمی دونم گاهی فکر می کنم وسط یه پارادوکس گیر افتاده و خودش رو گول زده برا رفتن. چه می دونم و چی بگم...
    • author avatar
      یانوشکا ..
      ۹ شهریور ۹۵، ۱۰:۴۱
      منم نمیدونم دقیقا چی پیش رو داره. فقط امیدوارم هرچی که هست واسش خوب باشه..
  • مژگان
    سه شنبه ۹ شهریور ۹۵ , ۰۰:۳۲
    سلام...
    نمیدونم چی بگم...
    امیدوارم ک هوای دلش جوری ک خودش میخواد آروم بشه...
    تو همیشه خوب و مهربونی و میدونم ک همیشه خوب و مهربون می مونی...
    قدر خودت رو خیلی بدون... 
    • author avatar
      یانوشکا ..
      ۹ شهریور ۹۵، ۱۰:۳۹
      سلام.
      خیلی خیلی مرسی از لطف و مهربونیت نسبت به من :-)
  • ماهیِ نفس کِش! :)
    دوشنبه ۸ شهریور ۹۵ , ۲۲:۴۵
    "حسرتی از گذشته نداره..مدیون خودش و قلبش نیست"

    این یکی از بهترین حسای دنیاست...ک من ندارم :(
    خیلی خوشبخته ک این حس رو داره...

    +براش بهترینا رو آرزو میکنم و هرچیزی ک از نظر اون ب "خوب" تعبیر میشه :)
  • مهسا میم
    دوشنبه ۸ شهریور ۹۵ , ۲۰:۵۸
    چقدر تو مهربونی! :)
    • author avatar
      یانوشکا ..
      ۸ شهریور ۹۵، ۲۱:۱۴
      مرسی ولی خودم میدونم که نیستم :-))))
  • ree raa
    دوشنبه ۸ شهریور ۹۵ , ۲۰:۱۵
    نمیدونم چی بگم، چقدر خوب تونستی حساتو از این رابطه ی دوستانه بیان کنی، خیلی عمیق بود ...
    ما هم به نوبه ی خودمون براش بهترینا رو ارزو داریم:)


  • در انتظار گودو
    دوشنبه ۸ شهریور ۹۵ , ۲۰:۱۳
    حالا سوای شوخی
    من خیلی احساسی بودم اما الان به درجه‌ای از عرفان رسیدم که مسخرگی جایگذینش شده :))) 
    خندیدن و دلقک‌باری و الخ
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">